خرید بک لینک

دیروز...!

با تلخی و ناراحتی کلاس ادامه دادم و ماه جدید شروع کردم، منشی می‌گفت یکی از خانما از خانم فلانی شکایت داشتند، چرا!؟

چون این خانم کلمات زشتی به کار می‌برند، همین فحش‌هایی که نقل شده این روزها متاسفانه...!

همون روزهای اول که حرفی ازشون شنیدم، شُک شدم، تلخندی زدم و هر بار این روند ادامه پیدا کرد...!

کلاسم شده کلاس درس مدرسه و‌ شکایت‌ها، شده شکایت‌های بچه مدرسه‌ای‌ها...!

کتاب تاریخی که می‌خونم هم، کم الفاظ درشت و نازیبا نداره...

برچسب: نویسنده: leili-banoo تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 22:52

تمام مسیر با لعن طی کردم، اول که موتوری اذیت کرد نزدیک بود بزنم به بولوار، بعدم که می‌خواستم مسیر کوتاه میدون رد کنم، یکی خلاف می‌خواست بیاد، بعد هم ماشین زدم تو چاله و خدا می‌داند چه خواهد شد بعدا...!پیچیدم تو کوچه، یه مرد، خانم و دختربچه از کنار دیوار و در سایه رد می‌شدند مجبور شدم آروم پشت سرشون بیام تا رد بشن، دخترک سعی داشت دست مرد بگیره، مرد چهارشونه و نسبتا بلند، دستش بین راه رها کرد و انتهای کوچه که به فوتبال پسربچه‌ها رسیدن یهو ایستاد و شروع کرد زدن تو سروصورت خودش و حرف زدن، صداش واضح

برچسب: نویسنده: leili-banoo تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 22:52

من مدتی‌ه برنامم این بود هیچ از سیاست و اجتماع ننویسم، اما دیروز اجتماعی نوشتم متاسفانه...!می‌بینم، می‌خونم، غالبا ً سکوت می‌کنم، این رو وقتی استوری از کتاب شرح زندگانی من و نتیجه‌یی که از صحبت‌های یکی از دوستان وام گرفتم و نوشتم، حس کردم فالاورهام، به خودشون گرفتند، من خیلی وقت‌ه دیگه آدم حرف‌های لفافه نیستم و مستقیم حرف می‌زنم، دیدن استوری‌هاشون کم‌کم آزارم می‌داد، مخصوصا ً یکی‌شون که از همه چی من خبر داشت و حس کردم مخاطبش من هستم، خیلی وقت‌ه استوری‌هام کاری و دلتنگی‌ه، استوری‌هاشون نمی‌بینم چ

برچسب: نویسنده: leili-banoo تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 22:52

شهیدمطهری در مقدمه کتاب داستان و راستان مورد خوبی اشاره می‌کنند. اصلاح و فساد بین طبقات به هم سرایت می‌کند.فساد از بالا دست جاری میشه و اصلاح از پایین دست شروع میشه، نگاه من تو زندگی همیشه همین بوده، من قادر نیستم دنیا رو تغییر بدم اما می‌تونم روی خودم کار کنم.این نگاه خاطرم نیست از خوندن روزنامه‌های اون سال‌های پدرم حاصل شده یا مجلات خانواده‌یی که برادرم می‌گرفتند.وقتی پسر بچه‌یی پیش پدرش میره و پدر برای از سر باز کردنش نقشه جهان چند تکه می‌کنه و به پسر می‌گه وصلش کنه، پسرک سریع تر از تصور پدر

برچسب: نویسنده: leili-banoo تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 22:52

ماه بالای سر آبادی است، اهل آبادی در خواب...باغ همسایه چراغش روشن، من چراغم خاموش....یاد من باشد تنها هستم.ماه بالای سر تنهایی استسهراب سپهریپ‌ن:امروز به واسطه فایل یکی از کتاب‌ها، ترانه we are the world شنیدم بعد سال‌ها، و بعد سال‌ها هیچ ازش خاطرم نمونده بود، بعد یادم اومد من آدم ترانه‌ها نیستم، هیچ‌وقت نبودم...! اما غم به دلم نشوند...!شعر هم نمی‌دونم، نمی‌شناسم اما می‌خونم، باهاشون اشک می‌ریزم، می‌خندم و دل می‌دم به دل واژه‌ها، در هیاهوی دلدادگی واژه‌ها، سهراب سپهری و خسرو شکیبایی امشب یادآور

برچسب: نویسنده: leili-banoo تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 22:52

رو‌به پنجره معروف خونه نشستم، آسمون روبرو از کنار ساختمون بلند همسایه و ابرهایی که امروز کمی فقط کمی با دل من بودند...!
خواجه امیری می‌خونه و پرت می‌شم به دهه‌ی هشتاد
دلتنگی غریبی، تو غروب غمناک جمعه، با هوایی شهریوری و پاییزی اما گرم ِ مردادی...!
کاش جسارت می‌کردم تو کانال بنویسم، عکس بزارم از زاویه دیدم
از آسمون،غروب، ابرهای دلبر و ساختمون و پنجره...


برچسب: نویسنده: leili-banoo تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 22:52

پای سیستم نشستم و هیچی به ذهنم نمی رسه بنویسم با وجود اینکه از صبح خیلی درگیری ذهنی داشتم، اما فقط دوست دارم ساعت ها پای سیستم بشینم و بلند نشم، کاری که مدت هاست دیگه انجام نمیدم، دلم برای لیلی سال های پیش تنگ شده...!

کانال تلگرام پست می بینم، ویراستی هم، وبلاگ ها رو می خونم و اینستا می بینم اما هیچ کدوم حوصله ام دیگه نمیکشه به حرف زدن و کامنت گذاشتن حتی وقتی خودم مخاطب حس میکنم تو ویراست...!

برچسب: نویسنده: leili-banoo تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 22:52

آقای دکتر " ذ"، مطلب صحیحی عنوان داشتند، مردم در خاورمیانه در هم تنیده شدن، نقل به مضمون داشتم البته، منم قبول دارم، وقتی از موسیقی و خوراک، حتی اسامی مشترکات داریم، عرب، عجم و عثمانی در نژاد هم مشابهت داریم، هیچ دی‌ان‌ای‌ خالصی برای هیچکدام از ما نمی‌توان یافت...!دو بلاگر اینستا، یکی مجتبی شکوری میشه و سال‌ها خوندن و پادکست و طرفدار، یهو میاد پست می‌ذاره از پیاده روی کربلا، اینکه چه اتفاقی افتاد بماند فقط دلم‌ سوخت چه ملت قدرنشناس بودند نسبت به این همه سال درس‌های ایشون، من نه طرفدارشون بودم نه

برچسب: نویسنده: leili-banoo تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 22:52

صفحه بندی